چرا در اضطرابِ آینده، «اکنونِ» کودکانمان را گم کرده‌ایم؟
چرا در اضطرابِ آینده، «اکنونِ» کودکانمان را گم کرده‌ایم؟

عصرِ یک روز پاییزی، پشت درِ کلاس‌های آموزش زبان کودکان یا موسسات استعدادیابی، چهره‌ی والدینی را می‌بینیم که خسته از کارِ روزانه، با عشق و نگرانی منتظر فرزندان ۴ یا ۵ ساله‌ی خود نشسته‌اند.

اگر پای درددل‌هایشان بنشینیم، هیچ‌کس نیتِ بدی ندارد؛ همه از عشقی عمیق و نگرانی برای آینده‌ای مبهم حرف می‌زنند. والدینی که با تمام توان تلاش می‌کنند تا فرزندشان فردایی امن‌تر، مجهزتر و شاید جهانی‌تر داشته باشد. در جامعه‌ای که اخبارِ نااطمینانی از آینده هر روز به گوش می‌رسد، طبیعی است که غریزه والدگری به سمت «تجهیز حداکثری» کودک برای بقا یا حتی مهاجرت در آینده سوق پیدا کند.

اما در میان این تلاش‌های عاشقانه و البته مضطربانه، پرسشی ظریف و حیاتی پنهان شده است: آیا ما در مسیر ساختنِ «آینده» برای کودکانمان، ناخواسته «اکنونِ» آن‌ها را از دست نمی‌دهیم؟

اضطرابِ جمعی و کودکی‌هایی که زود بزرگ می‌شوند

امروزه در بخش بزرگی از طبقه متوسط، نوعی نگاه به تربیت شکل گرفته که می‌توان آن را «تربیت برای فردایی دیگر» نامید. هیچ والد و هیچ نهاد آموزشی‌ای در این میان مقصرِ مطلق نیست؛ این بازتابِ یک اضطراب جمعی است. ما از سرِ دلسوزی، تقویمِ روزانه کودک را با کلاس‌های متعدد پر می‌کنیم تا رزومه‌اش از همان خردسالی برای روز مبادا آماده باشد. اما این رویکرد، بارِ روانیِ سنگینی بر شانه‌های نحیفِ کودک می‌گذارد. کودکی که هنوز زبان مادری، قصه‌های سرزمینش و طبیعتِ اطرافش را به خوبی کشف نکرده، درگیرِ یادگیریِ نمادها و مهارت‌هایی برای سرزمینی دیگر و زمانی دیگر می‌شود.

در این فضا، کودک دیگر فرصت نمی‌کند کودکی کند. او تبدیل به یک «پروژه» می‌شود که باید به ثمر بنشیند. این در حالی است که بر اساس رویکردهای انسان‌گرایانه در آموزش، کودک یک انسانِ کامل در «همین لحظه» است، نه صرفاً پیش‌نویسی برای یک بزرگسالِ موفق در آینده.

ریشه‌ها پیش از بال‌ها

تمثیل معروفی هست که می‌گوید ما باید به کودکانمان دو چیز بدهیم: اول «ریشه» و دوم «بال».

نگرانی از آینده باعث شده تا ما تمام تمرکزمان را بر دادنِ «بال» (مهارت‌های زبانی، رزومه تحصیلی و آمادگی برای رفتن) بگذاریم و از «ریشه» غافل شویم. ریشه یعنی پیوند با خاک، با فرهنگ، با خانواده و با محیطِ زیستِ اکنونِ کودک.

درختی که ریشه‌های عمیقی در خاکِ خود ندوانده باشد، حتی اگر شاخ و برگِ زیبایی پیدا کند، با اولین طوفانِ بحران‌های هویتی در نوجوانی یا جوانی آسیب می‌بیند. کودکانی که بدون حسِ تعلق به محیطِ پیرامونشان بزرگ می‌شوند و از همان ابتدا نگاهشان به بیرون از مرزها شرطی شده است، بعدها در هر کجای جهان که باشند، ممکن است نوعی احساس بی‌قراری و بی‌ریشگی (Alienation) را تجربه کنند.

بازگشت به «زمانِ حال» و پداگوژی صلح

کودکان، برخلاف ما بزرگسالان، در «زمانِ حال» زندگی می‌کنند. آن‌ها با بازی آزاد، با لمسِ خاک و آب، و با خیال‌پردازی‌های بی‌هدف است که جهان را می‌فهمند و سیستم عصبیِ خود را تنظیم می‌کنند. وقتی ما اضطرابِ فردای خودمان را به دنیای امروزِ آن‌ها تزریق می‌کنیم، صلحِ درونیِ آن‌ها را برهم می‌زنیم.

مدرسه و خانه نباید پادگانی برای آماده‌سازیِ یک ماراتنِ طولانی و پرفشار باشند. آموزش و پرورشِ واقعی، بر پایه «اعتماد فعال» بنا می‌شود؛ اعتماد به اینکه اگر کودک امروز در محیطی سرشار از آرامش، احترام و غنی از تجربه‌های حسی رشد کند (و به اصطلاح به خوبی «بروید»)، فردا خودش تواناییِ انتخابِ مسیرِ زندگی‌اش را خواهد داشت.

سخن آخر: احترام به حقِ انتخاب

شاید زیباترین هدیه‌ای که می‌توانیم به عنوان والدین یا مربیانِ دغدغه‌مند به کودکانمان بدهیم، این است که شتاب‌زدگی را کنار بگذاریم. بیایید بپذیریم که دلهره‌های ما برای آینده، هرچند برآمده از عشقی خالصانه است، اما نباید حقِ زیستن در «اکنون» را از کودک بگیرد.

بگذاریم کودکانمان ابتدا در بسترِ فرهنگی و طبیعیِ خودشان ریشه بدوانند، قد بکشند و جهانِ پیرامونشان را بشناسند. اگر روزی در جوانی تصمیم به رفتن گرفتند، این مهاجرت باید انتخابِ آگاهانه‌ی انسانی باشد که هویتش شکل گرفته و جهان را می‌شناسد، نه ماموریتی نانوشته که ما از خردسالی در کوله‌پشتیِ مهدکودکِ او قرار داده‌ایم. کودکان ما حق دارند پیش از آنکه شهروندِ جهان شوند، شهروندِ کودکیِ خود باشند.

*طراح و پژوهشگر حوزه آموزش

۴۷۴۷