جنگ‌های امروز فقط در آسمان و زمین رخ نمی‌دهند؛ پیش از هر انفجاری، در لایه‌ای عمیق‌تر، جنگی بر سر «احساسات» آغاز می‌شود. رسانه‌های اجتماعی در این میان از ابزارهای ساده ارتباطی عبور کرده و به زیرساخت‌هایی برای مهندسی عواطف تبدیل شده‌اند. آنچه در ظاهر به‌صورت تغییر یک نماد، حذف یک کانال یا وایرال شدن یک محتوا دیده می‌شود، در واقع بازآرایی میدان عاطفی جامعه است، میدانی که در آن، تصمیم‌گیری، همبستگی و حتی امکان کنش شکل می‌گیرد.

در جنگ‌های معاصر، آنچه تعیین‌کننده است نه فقط توازن قوا در میدان نظامی، بلکه توازن در «میدان عاطفی» است. رسانه‌ اجتماعی در این میان از سطح ابزارهای ارتباطی عبور کرده‌اند و به زیرساخت‌هایی برای تنظیم، تشدید و جهت‌دهی عواطف جمعی تبدیل شده‌اند. آنچه در نسبت با جنگ ایران، آمریکا و اسرائیل قابل مشاهده است، نه صرفاً سانسور یا سوگیری رسانه‌ای، بلکه نوعی «مهندسی عواطف» در مقیاس پلتفرمی است. اساسا ماشین جنگی اسرائیل همواره پیش، حین و پس از هر نبردی در تلاش بوده تا بر پایه «روایت» آنچه نبرد را تسهیل می‌کند به شکلی مطلوب با پروپاگاندای خود منتشر کند. اما مهم‌ترین مولفه روایت چیست؟ آنچه هر روایتی را تاثیرپذیر می‌سازد قدرت برانگیختگی عواطف است. زمانی که خواننده یا مخاطب با هر شکلی از روایت مواجه می‌شود به میزانی که عواطف فرد با آن روایت همراه شود می‌توان موفقیت آن را سنجید. اما روایت همیشه به شکل ایجابی نیست؛ بلکه گاهی با «حذف» مسیر خود را پیش می‌برد و گاهی صرفا با یک جایگزینی.

برای فهم آنچه در اینجا رخ می‌دهد، بهتر است از یک پیش‌فرض ساده اما بنیادین شروع کنیم: سیاست، پیش از آن‌که میدان ایده‌ها باشد، میدان عواطف است. چیزی که «جاسپر» روی آن تأکید می‌کند، همین جابه‌جایی نگاه است. اینکه خشم، ترس، شرم یا افتخار، صرفاً واکنش‌های حاشیه‌ای به رویدادهای سیاسی نیستند؛ بلکه سوخت حرکتِ جمعی‌اند. به طور مثال آدم‌ها معمولاً با استدلال به خیابان نمی‌آیند، با «احساس» می‌آیند. حسی که اغلب ناگهانی، تکان‌دهنده و برانگیزاننده است؛ چیزی شبیه یک شوک که ناگهان جهان را از نو قاب‌بندی می‌کند و به آن‌ها می‌گوید: «دیگر نمی‌شود بی‌تفاوت ماند».

از این زاویه، آنچه در سطح نشانه‌ها و بازنمایی‌ها رخ می‌دهد اصلاً خنثی و فنی نیست. این‌ها دست‌کاری در «عواطف مشترک» ما از جهان‌اند. هر نماد، حامل یک بار عاطفی است و هر جابه‌جایی در این نمادها، مثل دست بردن در ترموستات عواطف جمعی عمل می‌کند: جایی خشم را بالا می‌برد، جایی حس تحقیر را فعال می‌کند، جایی امید یا نوستالژی را زنده می‌کند. به همین دلیل، اگر بپذیریم که کنش سیاسی از دل این عواطف بیرون می‌آید، آن‌وقت هر مداخله در سطح نمادها، در واقع مداخله در خودِ امکان کنش است. در اینکه مردم چه احساسی داشته باشند، و در نتیجه، چه کاری «برای‌شان ممکن» به نظر برسد.

بیایید به پیش از جنگ برگردیم. هر عقل سلیمی می‌تواند گواهی دهد که پیش از آنکه انفجارهای دشمن خارجی در کشوری وارد شود نیاز است تا انفجارهای داخلی مردم را از هم گسیخته کند، واگرایی ایجاد کند و اختلاف را حتی در سطح نمادهایی که شاید روزگاری در «ملی» بودن آن‌ها هیچ شکی نبوده به حداکثر برساند. اینکار را با کمال میل رسانه‌های اجتماعی در ایران انجام دادند. در کش‌وقوسِ رورهای پرتنش اسفند پرچم رسمی جمهوری اسلامی ایران در پلتفرم ایکس به پرجم شیر و خورشید تغییر داده شد. این اقدام صرفاً یک تغییر بصری نیست؛ بلکه یک «سیگنال عاطفی» چندلایه است. از یک سو، برای بخشی از کاربران، احساس تحقیر نماد ملی و سلب شناسایی رسمی را فعال می‌کند؛ احساسی نزدیک به آنچه در ادبیات عواطف به‌عنوان «شرم جمعی» یا تهدید هویتی شناخته می‌شود. از سوی دیگر، برای گروهی دیگر، حس نوستالژی و بازگشت به گذشته مطلوب را تحریک می‌کند. این دوگانه میدان را به سمت قطبی‌سازی شاید حداکثری عاطفی سوق می‌دهد.

اما مسئله فقط وجود این دو احساس متضاد نیست؛ مسئله این است که پلتفرم، آن‌ها را در کنار هم و در برابر هم «قابل رؤیت» می‌کند و به این ترتیب، هر احساس را با واکنش متقابلش تشدید می‌کند. خشم، خشم را تغذیه می‌کند و نوستالژی، در واکنش به آن، رادیکال‌تر می‌شود. آنچه شکل می‌گیرد، یک چرخه بازخوردی عاطفی است که در آن، میانه‌ها به‌تدریج حذف می‌شوند و جای خود را به قطب‌های تندتر می‌دهند. در این وضعیت، دیگر بحث بر سر «کدام پرچم درست است» نیست؛ بلکه بر سر این است که هر کاربر، خود را در کدام سوی یک شکاف عاطفی تعریف می‌کند. از اینجا به بعد، نماد از کارکرد بازنمایی خارج می‌شود و به ابزار صف‌بندی بدل می‌شود. پرچم دیگر فقط نشانه یک دولت یا تاریخ نیست؛ به نشانه‌ای برای تشخیص «ما» و «آن‌ها» تبدیل می‌شود. این همان لحظه‌ای است که یک مداخله ظاهراً کوچک، به سطحی از اثرگذاری می‌رسد که می‌تواند پیش‌شرط‌های روانی یک درگیری بزرگ‌تر را فراهم کند: جامعه‌ای که پیش‌تر در سطح احساسات دوپاره شده، در برابر هر شوک بیرونی، مستعد واکنش‌های شدیدتر و پیش‌بینی‌ناپذیرتر است. اکنون بمب‌ها می‌توانند با حمل پرچم‌های متفاوت معانی مختلف را فراخوان کنند و دیگر صرفا معنای واحدی از نابودی و مرگ ندهند؛ این بزرگترین و مهم‌ترین نتیجه‌ای است که از تغییر هرچند کوچک ناشی می‌شود.

وارد جنگ که شدیم به تعبیر بسیاری از اندیشمندان ایرانی‌ها یا طرفداران ایران در این جنگ رسانه‌ را به شکل متفاوتی در دست گرفتند. از بسیاری نمونه‌ها مثل محتوای صفحات سفارت‌های ایران در دنیا گرفته تا انیمیشن‌های لگویی که در ارتباط با جنگ ساخته می‌شود و با میلیون‌ها بازدید همراه بود و «بازپس‌گیری روایت» را رقم می‌زد. اما هرچه تاثیر این موارد بیشتر می‌شد مجددا ردپای دستکاری در رسانه‌های اجتماعی دیده شد به قدری که به گزارش المیادین کانال یوتیوبی که انمیشین‌های لگویی ترامپ را منتشر می‌کرد مسدود شد. این محتواها فقط خبر یا سرگرمی نبودند؛ آن‌ها حامل نوعی عاطفه بودند: ترکیبی از طعنه، خشم مهارشده، شوخ‌طبعی و حتی نوعی اعتمادبه‌نفس جمعی. به بیان دقیق‌تر این تولیدات تلاش می‌کردند موازنه عاطفی میدان را تغییر دهند و از موقعیت تدافعی به موقعیتی فعال و حتی تهاجمی برسند. اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، اینجا با یک جابه‌جایی ظریف اما تعیین‌کننده روبه‌رو هستیم: تبدیل «رنج منفعل» به «کنش عاطفی فعال». طنز و طعنه در این محتواها صرفاً برای خنداندن نبود؛ کارکردشان این بود که ترس را بشکند، فاصله روانی با دشمن را کم کند و او را از جایگاه یک قدرت مهیب به یک سوژه قابل تمسخر تقلیل دهد. در سطح عاطفی، این دقیقاً همان لحظه‌ای است که نسبت قدرت بازتعریف می‌شود: وقتی بتوانی به چیزی بخندی، دیگر کاملاً از آن نمی‌ترسی.

در عین حال، این محتواها نوعی همبستگی پنهان نیز تولید می‌کنند. کسی که یک انیمیشن را می‌بیند و لبخند می‌زند یا آن را بازنشر می‌کند، عملاً در یک تجربه عاطفی مشترک مشارکت می‌کند. این مشارکت، حتی اگر کوچک و روزمره به نظر برسد، به‌تدریج یک حس «باهم‌بودن» می‌سازد. حسی که در شرایط جنگی، اهمیتش کمتر از هر ابزار مادی نیست. به همین دلیل، این تولیدات را باید نه صرفاً به‌عنوان محتوا، بلکه به‌عنوان نوعی «ریزکنش عاطفی» فهمید که در مجموع، می‌تواند آرایش عاطفی یک جامعه را تغییر دهد. در نهایت، آنچه رخ می‌دهد، نوعی بازتعریف سوژه جمعی است: از جامعه‌ای که فقط تحت تأثیر رویدادها قرار می‌گیرد، به جامعه‌ای که می‌تواند به آن‌ها پاسخ دهد، آن‌ها را بازنمایی کند و حتی به آن‌ها معنا بدهد. این همان گذار از انفعال به عاملیت است، گذاری که نه در سطح استدلال، بلکه در سطح عاطفه اتفاق می‌افتد.

اما دقیقاً در همان لحظه‌ای که این روایت‌ها شروع کردند به ساختن یک جریان مؤثر، یعنی جریانی که نه فقط دیده می‌شد، بلکه «حس» تولید می‌کر، ردّ مداخله پلتفرمی دوباره ظاهر شد. به گزارش المیادین کانال یوتیوبی که این انیمیشن‌ها را منتشر می‌کرد، مسدود شد. اگر این اتفاق را صرفاً به حساب «نقض قوانین» بگذاریم، در واقع لایه اصلی ماجرا را نادیده گرفته‌ایم. آنچه حذف شد، فقط یک کانال یا چند ویدئو نبود؛ یک «مدار تولید و گردش عاطفه» از میدان خارج شد. همان‌طور که جاسپر نشان می‌دهد، کنش سیاسی در دل روایت‌ها و برچسب‌گذاری‌های اخلاقی شکل می‌گیرد؛ جایی که عواطف سازمان‌دهی می‌شوند و جهت پیدا می‌کنند. در این معنا، بستن یک کانال، یعنی قطع یکی از مسیرهایی که از خلال آن، خشم مهار می‌شود، همبستگی ساخته می‌شود و حتی امید شکل می‌گیرد.

از این زاویه، پلتفرم‌ها دیگر صرفاً بستر نیستند؛ آن‌ها به نوعی به «تنظیم‌کننده دمای عاطفی» تبدیل شده‌اند. آن‌ها تصمیم می‌گیرند کدام روایت فرصت تکرار و رسوب پیدا کند و کدام روایت در همان لحظه خفه شود. اینجاست که مسئله از سطح کلاسیک سانسور عبور می‌کند و به سطحی ظریف‌تر و در عین حال عمیق‌تر می‌رسد: مدیریت نامرئی میدان عاطفی. حذف یک روایت، فقط خاموش کردن یک صدا نیست؛ جابه‌جایی تعادل عاطفی میان نیروهاست. قطبی که امکان بازتولید عاطفه خود را از دست می‌دهد، به‌تدریج یا به حاشیه رانده می‌شود یا ناچار می‌شود احساساتش را در قالب‌هایی تندتر، فشرده‌تر و گاه پیش‌بینی‌ناپذیرتر بروز دهد.

در این چارچوب، «حذف یک کانال» در واقع یک مداخله در معماری میدان است: تقویت یک جریان و تضعیف جریان دیگر، نه فقط در سطح روایت، بلکه در سطح احساس. و شاید دقیق‌تر این باشد که بگوییم در چنین وضعیتی، جنگ رسانه‌ای دیگر صرفاً جنگ بر سر «گفتن» نیست، بلکه جنگ بر سر «احساس کردن» است. اینکه چه کسی حق دارد خشمگین شود، چه کسی می‌تواند بخندد، و چه کسی باید احساساتش را فروبخورد و در سکوت بماند.

این اقدام، در سطحی عمیق‌تر، به معنای حذف یک روایت عاطفی از میدان است. به تعبیر جاسپر، جنبش‌ها و کنش‌های سیاسی از طریق «برچسب‌گذاری اخلاقی» و روایت‌سازی، عواطف را سازمان می‌دهند؛ حذف یک کانال، یعنی حذف یکی از مسیرهای تولید این برچسب‌ها و در نتیجه، تضعیف یک قطب عاطفی.

از تغییر پرچم در ایکس تا مسدودسازی روایت‌ها در یوتیوب، آنچه در این یادداشت مشاهده شد نه مجموعه‌ای از رخدادهای پراکنده بلکه الگویی منسجم از مداخله در سطح عواطف است. پلتفرم‌ها با دستکاری نشانه‌ها، برجسته‌سازی یا حذف روایت‌ها و تنظیم الگوریتمی دیده‌شدن محتوا، به‌طور فعال در حال بازطراحی «ترموستات عاطفی» جوامع هستند. در این میان، حتی کوچک‌ترین تغییر از یک آیکون تا یک ویدئوی حذف‌شده می‌تواند به بازتوزیع خشم، ترس، امید یا تحقیر در مقیاس جمعی منجر شود. به همین دلیل، فهم جنگ بدون در نظر گرفتن این لایه عاطفی، عملاً نادیده‌گرفتن بخشی از واقعیت است.

در نهایت، آنچه در این فرآیند رخ می‌دهد، چیزی فراتر از جنگ روایت‌هاست؛ ما با نوعی «جنگ بر سر حق احساس کردن» مواجهیم. پلتفرم‌ها تعیین می‌کنند کدام عاطفه مجال بروز و انباشت پیدا کند و کدام‌یک سرکوب شود. در چنین وضعیتی، حذف یک کانال یا تغییر یک نماد، فقط خاموش کردن یک صدا نیست، بلکه مداخله در امکان شکل‌گیری کنش جمعی است. جامعه‌ای که عواطفش هدایت یا محدود می‌شود، نه فقط متفاوت فکر می‌کند، بلکه متفاوت عمل می‌کند. و شاید همین‌جا باشد که باید گفت در جنگ‌های معاصر، پیروزی نه فقط در تصرف سرزمین، بلکه در تسلط بر «میدان عاطفی» رقم می‌خورد.

پژوهشگر رسانه‌های اجتماعی و دستیار رسانه‌ای وزیر علوم

۲۳۳۲۳۳